::: وقتی که دلتنگ می شم و همراه تنهایی میرم :::






٧ آذر ۱۳۸٩

a melted snowman

روبروم یه پنجره دارم. با قاب سفید، و یک کرکره ی سفیدتر که بین دو جدار شیشه قایمش کردن. بعضی وقت ها می بندمش و اتاق رو تاریک می کنم. بعضی وقت ها هم بازش می کنم و از لای فاصله هاش، یک تصویر برفی راه راه می بینم. این طرف پنجره زبان رسمی فارسیه و هوا گرمه، اون طرفش به یک زبان عجیب حرف می زنند و خیلی هم سرده. در کل پنجره ی خوبیه.

 

پ.ن: دلم یکم خودکشی می خواد. حیف که اگه پشیمون شی کنترل+زد نداره.




۱ آذر ۱۳۸٩

Hold your head up, movin' on

امروز صبح زود اومدم بالای سر خودم. خواستم بیدارم کنم، اما خوابم خیلی ناز بود. تو فکر بودم که قرار ساعت 8 صبح مهم تره یا خواب 7 صبح دلچسب تر که ساعت لعنتی زنگ خورد.

 

پ.ن: خوب، یعنی نه این که فلان آدم کار درست بیاد بخونه، کف کنه و بخواد سردربیاره که کدوم نابغه ای از آسمون افتاده اینو نوشته ها. خوب در حد این که خودم حال کنم باهاش. یعنی یه چیزی شبیه اونایی که تو اون دفتره هست...

خیلی وقته دیگه نمی تونم خوب بنویسم.  نمی دونم، شایدم مال خوب نخوندن باشه.

 

پ.پ.ن:  Keep your head up, movin' on




۱۸ امرداد ۱۳۸٩

---

تمام Based on a true story های عالم، همه ی دامن های کوتاه و موهای بلوند، اینترنت های پر سرعت و بی فیلتر و همه ی امتیازات زندگی اروپایی نمی توانند بر درد بی کتابیم مرحمی باشند، حتی کم رنگ.

من اعتصاب غذا خواهم کرد.




۱۳ امرداد ۱۳۸٩

! Threat detected

هنوز از گرد راه نرسیده و خودش را نتکانده؛ داشت برایم می برید و خودش هم می دوخت.  درست مثل همه ی زن های دیگر.  که همین که می فهمند یا حس می کنند یا پیش بینی ها این طور نشان می دهند که مردی مال آن هاست؛ شروع می کنند از دوش مردک بالا رفتن.  یعنی می نشینند روی شانه هایش و پاهایشان را هم از دو طرف گردنش به شکل تحقیر آمیزی آویزان می کنند.

می خواهم بگویم من که تصور نمی کنم زنی - حالا هر چقدر نجیب و صاف و ساده و روراست- حاضر باشد از این حق خدادادی اش صرف نظر کند و هنوز چیزی نشده، از دوش مردی که او را گرفته تا دستش را بگیرد و کنارش احساس کند برای خودش کسی شده، نخواهد بالا برود.

دست کم، من که نشده هیچ وقت توی فیلم های تاریخی یا جایی؛ دیده باشم مردی توی کجاوه نشسته باشد و چهار تا زن گردن کلفت ببرندش این طرف و آن طرف.  اما بیشتر از هزار بار دیده ام آن کسی که پرده ی توری این کجاوه ها را می زند کنار و بادبزنش را تکان می دهد که حمال ها بایستند تا او بتواند دستش را بدهد بیرون و نامه ی معشوقه اش را بگیرد؛ زن است. و زن خوشگلی هم هست.  که هزار تا خاطرخواه دارد و حتی برادرها؛ به خاطرش روی هم شمشیر می کشند و عین خیالشان نیست که از یک پدر متولد شده اند.  از یک مرد بی نوایی مثل خودشان.  که یک زن؛ روی شانه های او هم نشسته و پاهایش را هم به شکل تحقیر آمیزی از دور گردنش آویزان کرده!

می خواهم بگویم؛ این قدر خرند بعضی مردها.

 

کافه پیانو - فرهاد جعفری




۱۱ امرداد ۱۳۸٩

see more glass

امروز یهو فکرش نمی دونم از کجا اومد فرو رفت تو کلم. مثل یه برگ تو پاییز که وقتی تو ایستگاه اتوبوس داری سگ لرز می زنی از درخت میوفته رو شونه ات.  از اون فکرا که حالا ۵ دقیقه دیگه یا ١٠ سال دیگه بالاخره یه روزی باید عملی بشه.  یعنی شده مدت ها ازش گذشته باشه و دیگه یادش هم نیوفتاده باشی، یه دفه یادش بیوفتی و ببینی اهه الان دیگه وقتشه و همه چیش آمادس و اینا.  انقدر توش فرو رفتم که کلی وقت همین جوری کتاب به دست خیره شده بودم به سقف و تو خیالم همه ی جزییاتش رو کنار هم مرتب کردم و از لحظه به لحظه اش هم لذت بردم!  حالا اگه اینی که الان قراره این چند روزه خبرش معلوم بشه، نشه، بند و بساطم رو جمع می کنم و می رم و این کار رو می کنم.  گور بابای هر کی هم که بگه تو این همه درس نخوندی که این کار رو بکنی.  می دونی که چی می گم...




٩ امرداد ۱۳۸٩

advertisement column

قبولی تضمینی، ١٠٠% بدون درد و خون ریزی، نصب رایگان در محل + یک سال گارانتی تعویض.

(اگر همین امروز تماس بگیرید، یک بسته قرص افزایش میل جنسی به شما هدیه خواهد شد.)




٦ امرداد ۱۳۸٩

life is a bitch and then u die

توی چند قدمی که تا کافه راه بود؛ با خودم فکر کردم چقدر بد است که آدم باید همیشه سنگ صاف خودش را داشته باشد و هیچ کس نباشد سنگ صافش را به آدم قرض بدهد ار تزس این که مبادا یک وقت خودش ببازد.

 

کافه پیانو - فرهاد جعفری




۱۸ تیر ۱۳۸٩

harvester of sorrow

خب یه روز گند که از اولش، یعنی از همون ١٢ شب قبلش، بیخود و چرند و مثل طنزهای تلویزیون جمهوری اسلامی مزخرف و حرص درآر بوده، قطعاً باید این جوری تموم شه:

روی کاناپه دراز کشیدی و داری به تمام اتفاقات صبح تا حالا فکر می کنی.  بعد کاسه ی تخمه رو از روی سینه ات برمی داری و خیال می کنی که داری می ذاریش روی صندلی کنار کاناپه، اما چون نگاه نمی کنی، فقط یک سانتش به جلوی صندلی می خوره و تو ولش می کنی.

٣ ثانیه بعد، ۴٩٢ تا شیطون کوچولوی سیاه رنگ از کف اتاق دارن بهت زبون درازی می کنن و اون کاسه ی پیر تپل هم وسطشون از خنده اشک می ریزه.




۱٢ تیر ۱۳۸٩

fuuuuuuukc

زمان: بعد از فارغ التحصیلی.

مکان: همون ورا.

وضعیت: اینترنت، فارسی ١، خوردن، مستراح، چای، اینترنت، اینترنت، فارسی ١، فارسی ١، اینترنت، حمام، خوردن، قهوه، فارسی ١، اینترنت، خواب تا بعد از ظهر روز بعد.

etc.







Designed by Khodam !
بهترين حالت ديد در : 768 * 1024