see more glass

امروز یهو فکرش نمی دونم از کجا اومد فرو رفت تو کلم. مثل یه برگ تو پاییز که وقتی تو ایستگاه اتوبوس داری سگ لرز می زنی از درخت میوفته رو شونه ات.  از اون فکرا که حالا ۵ دقیقه دیگه یا ١٠ سال دیگه بالاخره یه روزی باید عملی بشه.  یعنی شده مدت ها ازش گذشته باشه و دیگه یادش هم نیوفتاده باشی، یه دفه یادش بیوفتی و ببینی اهه الان دیگه وقتشه و همه چیش آمادس و اینا.  انقدر توش فرو رفتم که کلی وقت همین جوری کتاب به دست خیره شده بودم به سقف و تو خیالم همه ی جزییاتش رو کنار هم مرتب کردم و از لحظه به لحظه اش هم لذت بردم!  حالا اگه اینی که الان قراره این چند روزه خبرش معلوم بشه، نشه، بند و بساطم رو جمع می کنم و می رم و این کار رو می کنم.  گور بابای هر کی هم که بگه تو این همه درس نخوندی که این کار رو بکنی.  می دونی که چی می گم...

/ 0 نظر / 13 بازدید